یکی از جاذبه های توریستی نظام مقدس! مناطق باقی مانده از جنگ ویرانگر ۸ ساله با عراق در جنوب کشور است؛ بیابان، باقی مانده های صحنه های جنگ وتصویرسازی هایی که به خورد مخاطبانی داده می شود که معمولا از میان نوجوانان و دانش آموزان انتخاب می شوند، یا افرادی که به دلایل مختلف برای گذراندن وقتی راهی این سفر می شوند، سفری که مسافرانش بارها از آن بازنگشته اند؛ آنها یا در جاده های منتهی به این مناطق، در تصادفات جاده ای جان باخته اند، یا طعمه سپاه شده و با جذب شدن در آن یا نهادهای زیر مجموعه آن در مسیری بی بازگشت و نابود کننده، قدم گذاشته اند؛

سر از سوریه و عراق درآورده اند یا در قامت نیروهای سرکوب به شکار هم‌میهنانشان در خیابان ها مشغول شده اند.

جاذبه توریستی مناطق راهیان نور بخصوص در ابتدای بهار بیشتر می شود تا جایی که « سردار سرلشکر پاسدار «محمد باقری» رئیس ستاد کل نیروهای مسلح » صبح روز۲۸ اسفند « با سفر به استان خوزستان به جمع زائران راهیان نور » می پیوندد. و « رئیس ستاد مرکزی راهیان نور سردار کارگر » درباره راهیان نور می گوید: « آمار زائران راهیان نور هر سال نسبت به سال گذشته بیشتر می شود » و البته امسال تفاوتی خاص در آن وجود دارد: « امسال نسبت به سال گذشته شور و شوق، شعور و معرفت و عقلانیت بیشتر شده است. » اما چرا این سردار! بر روی عقلانیت تأکید می کند؟ مگر کسی گفته است که راهیان نور دارای عقلانیت نیستند؟! اما با جمله بعدی او متوجه می شویم، اشکالات  گرفته شده، فراتر از متهم کردن راهیان نور به دور بودن از عقلانیت است، زیرا این سردار! به ناچار می گوید: « دفاع مقدس عقلانی بود. شهدای ما عقلانی شهید شدند.  » پس معلوم می شود که اصل جنگ و قربانیان آن به غیر عقلانی بودن متهم شده اند، که سردار مجبور می شود بر عقلانی بودن آنها تأکید کند.
در یک نمونه از رویکرد کاملا عقلانی و واقع بینانه با پدیده جنگ و مواجهه با مناطق راهیان نور، به عمق این تعالی عقلانی پی می بریم و هرگونه ابهامی درباره آن از خاطر ما زدوده می شود؛ موضوع کشف و شهود! و سیر و سلوک! یک خبرنگار « ایسنا » ست که در سفر به مناطق راهیان نور دچار تحول درونی می شود. او در ابتدای نوشته شگفت انگیزش که سلوک عارفانه همه بزرگان عرفان را می ماند! می نویسد: «  همیشه از تعلق خاطر عده ای بخاطر مشتی خاک متحیر بودم. درکشان نمی کردم. مشتی خاک برای تبرک؟؟؟ این تعلقات چقدر برایم غریب بودند. از نسل جنگ نباشی، مگر می‌شود این چنین دلداده خاکی شوی که خاک است و خاک است و خاک!!! »
اما این فقط خاک نیست، این چیز دیگری است. او می بیند که « دختری با چادر خاکی به نماز ایستاده بود. چشم از او برنمی‌داشتم. به دنبال ردی از تظاهر بودم تا در دلم به او بخندم اما عجیب محو آسمان بود. چهره‌اش را نمی‌دیدم اما ناخودآگاه نگاهم جذب راز و نیازش بود. » و همین نقطه ای بود که او را متحول می کند و به این نتیجه می رسد که « یک جای کار دلم لنگ می‌زند که اجابت دعایم را ناممکن کرده اما زیر بار نمی‌رفتم. » در نهایت او متوجه می شود که « خاک فتح‌المبین » اسیرش کرده است.
او از این وضعیت خودش در ابتدا دچار ترس و نگرانی می شود زیرا در کنارش دوستانی هستند که به سفر راهیان نور آمده اند اما این سفر را تفریحی و برای وقت گذرانی می بینند و اگر ببینند کسی دچار کشف وشهودهایی از نوع این خانم خبرنگار شده است او را دست می اندازند. او صحنه را چنین توصیف می کند: « دوستایی که هنوز غرق شیطنت بودند و منی که از جمعشون بی‌دلیل فاصله گرفته بودم، بهم می‌گفتن تو هم جوگیر شدی؟ یعنی تو هم دو روز دیگه زیر چادر چفیه سر می‌کنی؟؟ می‌گفتن و می‌خندیدن. نمی‌دونم چرا از انتقادهای تلخ‌شان دلم گرفت. »
این خانم خبرنگار! برای آنکه از پس افکار غالب پیرامونش بربیاید به تصویرسازی های موهوم از خاک و بیابانی که دیده بود می پردازد: « تو اتوبوس نگاهم به جاده بود اما همش شهدایی که تو کانال حنظله محبوس شده بودن تصویرسازی می‌کردم. » و در حالی که روضه خوان کاروان شروع به خواندن می کند، و این خانم در اوج تحول روحی! ست، سایر اعضای کاروان موضوع را مضحکه ای بیش نمی دانند؛ « یکی از مسئولین کاروان شروع کرد به خوندن زیارت عاشورا. صداش خیلی قرّا و دلنشین بود. منم که یک بغض نفسگیر راه گلومو سد کرده بود برای اینکه سوژه خندیدن دوستهام نشم چادرمو کشیدم روی صورتم و سرم رو تکیه دادم به شیشه اتوبوس و درحالی که زیارت عاشورا رو با مداح زمزمه می‌کردم،اشک‌هام مجال خشک شدن نمی‌دادند و تا پایان زیارت عاشورا روی صورتم خود نمایی می‌کردند. »
با خواندن این گزارش معلوم می شود که سخنان سردار! کارگر « رئیس ستاد مرکزی راهیان نور » درباره رشد عقلانیت! راهیان نور تا کجا صحیح بوده است. البته اگر این خانم شبه عارف، کمی به برخی موضوعات فکر می کرد شاید با دیدن خاک منطقه و آن « دختر با چادر خاکی » این چنین آشفته و مضحکه دوستانش نمی شد. مثلا به این فکر می کرد که نوجوانان و کودکان را از پشت میز مدرسه به جنگ برده اند و آنها را بر روی میدان های مین فرستاده اند. یا به این فکر می کرد که بعد از عقب نشینی نیروهای عراقی از خاک ایران در خرداد ۶۱ امکان برقراری صلح بین دو کشور وجود داشت، و بدون آنکه نیازی به ادامه جنگ باشد، خمینی تصمیم به ورود به خاک عراق و ادامه جنگ گرفت. یا اگر به این فکر می کرد که جنگ ۸ ساله هیچ منفعتی برای ایران، جهان اسلام و منطقه نداشته است و تنها نتیجه اش ایجاد ویرانی های هولناک و گسترده در ایران و عراق بوده است. یا به این فکر می کرد که شعار ”جنگ، جنگ تا رفع فتنه از عالم“! ، ”جنگ نعمتي است الهي“ و شعار  « فتح قدس از طریق کربلا » بود، اما وقتی راه به جایی نبرد به « دفاع مقدس » تغییر نام داد. اگر به همه اینها یا حتی فقط یک مورد آن فکر می کرد، احتمالا اینچنین دچار کشف و شهود نمی شد.

وقتی جنگ ۸ ساله تا این پایه بر عقلانیت استوار بوده است پس به طور طبیعی، راهیان نور نیز با رویکردی عقلانی! در مناطق جنگی دچار تحول روحی! می شوند.

نوشتن دیدگاه